تبلیغات
نگاه - مطالب داستان کوتاه
نگاه
نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره اب می شود
 
یکشنبه 22 خرداد 1390 :: نویسنده : نگاه

قسمت چهارم

رفتارهای سرد شیدا مرا به تردید انداخته بود، دلیلش شیوا بود یا علاقه نداشتن به من نمی دانم ارتباط ما رو به پایان می رفت چون تابستان به آخر می رسید و من مجبور بودم برای ادامه تحصیل به دانشگاه در یک شهر دور بروم.بعد از رفتنم دیگر خبری از شیدا نشد تا اینکه روزی متوجه پیامکی روی گوشیم شدم پیام از طرف شیوا بود بعد از کمی احوال پرسی در آخر پیام نوشته بود درست را زود تمام کن.
شیوا به زیبایی شیدا نبود ولی مرا با محبتش گرفتار خود کرد. به او زنگ زدم و گفتم من لیاقتش را ندارم و او می تواند با یکی بهتر از من ازدواج کند ولی او گوشش به این حرفها بدهکار نبود، به من قول داد که تا زمانی که درسم تمام شود منتظرمن می ماند. درطول دوره دانشگاه با هم در ارتباط بودیم و علاقه او به من  کاری کرد که من نیز عاشق و شیفته او شدم.
ترم آخرم بود که فهمیدم برایش خاستگار آمده پسری پول دار و عزیز دردانه ، پدر شیوا رضایت داشت اما شیوا که به خاطر من از خواستگار های زیادی گذشته بود به او نیز جواب منفی داد و از من خواست که به خواستگاریش بروم و من نیز این کار را کردم اما بعد از خواستگاری با مخالفت شدید پدرش رو به رو شدیم
من که حاضرنبودم شیوا را به همین راحتی از دست بدهم به پدرش قول خوشبخت کردن او را دادم اما او خوابهای زیادی برای دخترش دیده بود وهرگز به ازدواج ما دو تا راضی نمی شد.آن صاحب کار مهربان تبدیل به پدری لجباز و یک دنده شده بود که حاضر نبود دخترش را به یک جوان که به قول خودش آس و پاس بود بدهد.
من که عاشق و شیفته  شیوا شده بودم از او خواستم تا با اجازه قاضی ازدواج کرده و از آن شهر برویم شیوا پذیرفت اما بعد از مطرح کردن موضوع با پدرش از ارث محروم و از خانواده اخراج شد.
بعد از عقد  شیوا را به شهری که در آن درس می خواندم بردم و به سختی خانه ای را درآنجا اجاره کردیم. بعد از تمام شدن درسم با مدرک مهندسی که در رشته نقشه کشی ساختمان گرفتم مشغول به کار شدم.
اینک 22 سال از آن تابستان می گذرد و دخترم اصرار دارد که با من به سرساختمان بیاید و از نزدیک با کار من آشنا شود.
پایان  چشمک




نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها :


جمعه 20 خرداد 1390 :: نویسنده : نگاه

قسمت سوم

روزها گذشت و کم کم شکم به یقین پیوست، شیوا در یک روز بارانی زمانی که شیدا نبود مرا به بهانه کمک در
 کارش به کارگاه کشاند و به من حرفی را زد که اصلا انتظارش را نداشتم، او به من علاقه مند شده بود واین چیزی بودکه شاید باعثش خودم بودم و این را شیدا به عنوان خواهر بزرگتر بطور غیر مستقیم به من می فهماند ولی من چه باید می کردم و حرف دلم را چگونه میزدم...
به هر حال توجه ام را به او کم کردم و بیشتر وقت را با شیدا می گذراندم. جمعه ها به شیدا زنگ میزدم و قرار کوه نوردی میگذاشتم ولی شیوا نیز با او همراه می شد و من حرفی نمی توانستم بزنم ،شیوا دختر خوبی بود ولی گاهی اوقات لجم را در می آورد هر بار که می خواستم حسم را نسبت به شیدا بیان کنم سر و کله او پیدا می شد.چند روزی گذشت و روز تولد شیدا فرا رسید من هم این را موقعیت خوبی دیدم تا به طریقی احساسم را به او بگویم این شد که کادویی تهیه کردم وبه همراه نامه ای که بر روی آن نوشته بودم روز تولدت مبارک به در خانه آنها فرستادم.
دیدارهای ما با هم کم کم داشت زیاد میشد ولی این وسط چیزی عجیب به نظر می رسید و آن این بود که اصلا از جانب شیدا حسی نسبت به من دیده نمی شد حتی بابت کادویی که فرستادم از من تشکر هم نکرد و بلعکس روز به روز محبت و علاقه شیوا به من بیشتروبیشتر می شد البته بعد ها دلیل آن را فهمیدم.
بعد از ابراز علاقه شیوا رفت و آمد من به آنجا زیاد شد و او بی خبر از همه جا علت آن را خودش می دانست
کادوی تولد هم بجای اینکه بدست شیدا برسد به دست شیوا میرسد. آن روز، روز تولد شیوا هم بود. آنها یک سال اختلاف سنی داشتند ولی در یک روز به دنیا آمده بودند و این چیزی بود که من نمی دانستم...
ادامه دارد




نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ

در این وبلاگ مطالبی چون رمان/علمی/دانلودکتاب ورمان/مذهبی/شعر/بزرگان علم وهنر/مهرفی اماکن دیدنی ایران ارائه می شود
مدیر وبلاگ : نگاه

مطالب اخیر
نویسندگان
نظرسنجی
دوست دارید ازکدام موضوعات زیر دروبلاگ مطلب گذاشته شود؟










آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :